wait لطفا صبر کنید
کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی


صفحه اصلی » خواندنی ها » معرفی کتاب
0/0 (0)
از انتشارات اریش
[1396/06/11]

یادداشتی بر رمان پانسیون نوشته زهره الحمدی  

اگر با این تعریف از رمان موافق باشیم که رمان بازتاب‌دهندة زندگی ست، پانسیون از این حیث رمان سربلند و موفقی از کار درآمده.

این رمان از مجموعة چند زندگی کنار هم تشکیل شده و نویسنده با نثری که پسند ِامروزِ داستان‌نویسی ایران است، این روایت‌ها را زندگی واژه‌ایی بخشیده‌است.

شخصیت‌های رمان دختران جوانی هستند که روزمرّگی‌شان را با هم به اشتراک می‌گذارند و آن‌قدر با هم هستند و هستند که روابط عاطفی‌شان را هم از یکدیگر پنهان نمی‌کنند. نکته برجسته پانسیون نیز در همین است که هرچه هم بخواهی فردیت خود را حفظ کنی، در آخر مجبور می‌شوی با جمع مشارکت داشته‌باشی،‌ نویسندة زن، گوشه و زوایای دغدغه‌های دختران و زنان جوان ساکن در پانسیون را می‌کاود و می‌نویسد. پانسیون رمانی است که هم درباره زن نوشته‌شده و هم از زبان زن نوشته شده. در ادبیات اکنون که زن‌نویسی کم شده مگر در موارد خاص، پانسیون می‌تواند تلنگری برای ما باشد که مخاطب هستیم و در نزدیکی این افراد زندگی می‌کنیم. نویسنده کاوشگر است، اما طلبکار، قضاوت‌کننده و پرسشگر نیست و به دلیل این که دغدغه‌ها و خواسته‌ها و ایده‌آل‌های زنان و دختران پیرامونش، دغدغه‌های خود او نیز است، به راحتی و با اشراف کامل درونمایة داستان را خودی کرده و روایت را پیش برده است.

درمجموع پانسیون رمانی خواندنی است که با چیدمان و نوع روایت اپیزودیک خود، شما را با چند خوانش از یک زندگی مشترک پیش می‌برد.

کتاب پانسیون در 150 صفحه و قطع رقعی به بهای 10000 تومان، ازسوی انتشارات اریش به چاپ رسیده‌است.

با هم بخشی از این رمان را می‌خوانیم:

«خانم‌های محترم لطفاً با هرکی تشریف می‌برید بیرون، هرکاری دارید، سر کوچه تمومش کنید. خداحافظی‌های رمانتیک و عاشقانه‌تون رو نذارید برای پشت در پانسیون. همسایه‌ها می‌بینن، می‌رن شکایت می‌کنن. فردا پس‌فردا اماکن میاد، در اینجا رو تخته می‌کنه».

صدای برادرزاده پرتوی بود که پیش از ظهر جمعه به بهانه چک کردن رادیاتورها به تمام طبقات سر می‌زد. تمام اشک‌هایی که فقط بغضش را فرو دادم. لذت گرمای کاپشنی که کورش برایم خریده‌بود و از همه مهمتر ده‌ ساعت خوابی که به‌ خاطر غرق شدن در رؤیای زندگی با او طول کشید، با نگاه‌های شیطنت‌بار سارا از خاطرم محو شد.

کاش شب قبل اجازه دادم‌ بودم کوروش با پرتوی تماس بگیرد».

نقد از تیرداد آتشکار

بازدید:165
یادداشت ها