wait لطفا صبر کنید
کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی


صفحه اصلی » اخبار کتابخانه » روابط عمومی و امور بین الملل
0/0 (0)
با استاد عبد‌الحسین حائری
[1396/07/03]

خاطره‌ اولین ملاقات من،‌ بخش نخست  

خاطره‌ اولین ملاقات من

با آن عارف عاشق‌، آن زاهد کامل، آن عالم عامل، آن صادق قانع، آن ساده زیبا، آن عالم تحقیق، آن صوفی صافی، آن دُر معانی، آن نور جان‌بخش، آن مسیر سعادت، آن سلطان قلب‌ها

حضرت استاد عبدالحسین حائری رحمة الله علیه

حدود سال‌های 67-1366 بود که دیپلم گرفتم. مثل تمام هم‌سن سال‌های خودم در کنکور شرکت کردم و منتظر اعلام نتایج بودم که چندین ماه طول می‌کشید. در آن دوران به فکرم رسید من که خود را یک تهرانی اصیل می‌دانم، هیچ شناختی از  تاریخ تهران ندارم. چرا که تمام عمرم تا آن زمان فقط مسیر منزل تا مدرسه را طی نمودم و دیدم که بهتر است از فرصت استفاده کرده و تهران را بشناسم.

روزها از صبح تا غروب در بافت‌های اصیل و تاریخی تهران می‌گشتم و تجربه کسب می‌کردم. در این اثنا یکی از بستگان به بنده متذکر شد که کتابخانه‌ای بزرگ در میدان بهارستان وجود دارد که متعلق به مجلس است و دیدن آن خالی از استفاده نخواهد بود .

در یکی از آن روزها به کتابخانه مجلس مراجعه کردم. وارد سالن قرائت‌خانه شدم. فضایی دیدم بزرگ با افرادی در حال مطالعه و دنیایی از قفسه( برگه‌دان)، ولی خبر از کتاب‌های زیادی که توقع  می‌رفت در آن کتابخانه باشد نبود. حیران به اطراف نگاه می‌کردم، فضایی پُر از سکوت و خالی از کتاب مرا تحت تأثیر قرار داده بود. به آقای کتابدار مراجعه کردم و از سرنوشت کتاب‌هایی که در آنجا نبود سؤال کردم.  به همراه خنده‌ای که کمی هم تمسخر در آن بود. پرسید مگر تا به حال به کتابخانه‌های بزرگ نرفته‌ای ؟  گفتم : خیر.

به برکت نظام آموزشی که در آن درس خوانده بودم، آنچه بنده از کتابخانه می‌شناختم ، همان کتابخانه‌های مدرسه هایم بود. اتاقی که در یک گوشه مدرسه نام کتابخانه را یدک می‌کشید، با درهای همیشه بسته و کتاب‌های کم ارزش و خاک‌گرفته و یا دکه‌ای فلزی در گوشه‌ای از حیاط مدرسه که همیشه قفلی بزرگ بر درب آن نصب بود.

پس از اینکه کتابدار محترم پاسخ  خیر مرا شنید. شروع کرد به توضیح دادن در مورد قفسه‌های زیادی که در آن سالن بود  و نحوه استفاده از کتابخانه، بالاخره از محتویات قفسه یا همان برگه‌دان های جادویی کتابی را انتخاب کردم، شماره آن را در برگه‌های مخصوصی یادداشت و به کتابدار دادم. چندی نگذشت که کتاب از مخزن فرستاده و تحویل بنده شد.

دیدن افرادی که در حال مطالعه بودند و هیچ کدام هم جوان نبودند و سکوت مطلق آن سالن، حال روحانیی را برایم رقم زده بود.

ادامه دارد

 

 

 

 

بازدید:129
یادداشت ها