wait لطفا صبر کنید
کتابخانه، موزه و مرکز اسناد مجلس شورای اسلامی


صفحه اصلی » اخبار کتابخانه » روابط عمومی
0/0 (0)
با استاد عبد‌الحسین حائری
[1396/07/11]

خاطره‌ اولین ملاقات من،‌ بخش دوم  

در آن کتاب به به عکسی از امیر کبیر برخوردم که مشابه عکس‌های رایج نبود. خیره به آن عکس توجه می‌کردم که ناگهان گرمایی را روی شانه‌ام حس کردم. برگشتم و به پشت سرم نگاهی انداختم. دیدم که یک نفر با چهره‌ای نورانی، لب‌هایی خندان و محاسنی بلند و دو رنگ، دست مبارکش را روی شانه‌ام من گذاشته، سلام کردم و پس از شنیدن جوابی با لحنی مهربان و شیرین تر از عسل، از من سوال کرد که: در مورد امیر کبیر تحقیق می‌کنی؟  پاسخ دادم: خیر فقط غیرمعمول بودن عکس توجه‌ام را جلب کرده است . مجدداً  لبخندی زد و گذشت. من زیر چشمی و با کنجکاوی او را تعقیب کردم. یک درب در کنار کتابدار وجود داشت، درب را باز کرد و رفت. هنوز انرژی و گرمای دست های‌ش ‌را روی شانه‌ام حس می‌کردم. احساس می‌کردم گرمای لبخندش روی قلبم نشسته و شیرینی کلامش کامم را شیرین کرده است. همچون مسیحایی آمد و رفت. طاقت نیاوردم. از کتابدار نام ایشان را سوال کردم. گفت ایشان استاد حائری بود. رئیس کتابخانه.  ولی برای من رئیس نبود، مسیحایی بود که آمد و رفت و آتش عشقی به جانم انداخت که پس از گذشت سی سال، هنوز در آن آتش می‌سوزم و از فراقش گریانم .

در همان روز کتاب دیگری را از کتابدار طلب کردم. پس از رؤیت کتاب متوجه شدم که متن کتاب با جلد آن متفاوت است. متن متعلق به یک کتاب بود و جلد متعلق به کتابی دیگر. کتابدار گفت که موضوع را با استاد حائری در میان بگذار؛ مشتاقانه از آن دربی که وی عبور کرده بود، از درب سرنوشت‌ساز عبور کردم. به اتاق ایشان رسیدم. خبری از منشی و مسئول دفتر نبود. داخل شدم. سلام کردم. پاسخم را با صدا، خوش‌رویی  و لحنی شنیدم که تمام وجودم را تحت تأثیر قرار داد. آنچنان سلامم را پاسخ گفت و آن جوان را تحویل گرفت، گویی که سال‌هاست او را می‌شناسد. جثه کوچکش در پشت انبوه‌ای از کتاب که روی میزش قرار داشت پنهان بود. موضوع آن کتاب  را به ایشان گفتم. تعارف کرد که بنشینم. ولی روی هیچ مبلی جای خالی وجود نداشت و همگی مملو از کتاب بود. به ناچار کتاب‌هایی را جابجا کردم تا جایی برای نشستن پیدا شد. سپس او توضیح داد که علت نقص آن کتاب مربوط به چه انسان‌های بی‌مسئولیتی می باشد و دیگر خاطرات خود را از سرقت کتاب‌ها مشابه آن چه پیش آمده را تعریف کرد.

ملاقات آن روز آنچنان برایم شیرین بود که از فردای آن روز به کتابخانه مجلس می‌رفتم و به بهانه پرسشی در باب مسائل مختلف، داخل اتاق او می‌شدم و تا آخر وقت کنار او می‌ماندم. موضوعاتی پیش می‌آمد که درباره آنها با من صحبت می‌کرد. به صحبت‌های او با مراجعین و دوستانش گوش می‌کردم. استادان بزرگ کشور را که برای کار و یا دیدار او می‌آمدند  می‌دیدم و به صحبت‌های بسیار مفید و دلنشین آنها گوش می‌کردم. در آن مدت‌های طولانی هیچگاه رفتار استاد به نحوی نبود که احساس کنم مزاحم هستم. بلکه برعکس، احساس می کردم که از بودن من خوشنود است.

تا پیش از این زمان‌ها و ماجراها، بنده فقط کتاب‌هایی را مطالعه می‌کردم که مربوط  به مدرسه بود آن هم با بی‌رغبتی کامل و با اجبار آنها را فرا می‌گرفتم. پس از آشنایی با حضرت استاد حائری، کتاب جزئی از زندگیم شد و این رخنه کتاب در وجودم، تا جایی پیش رفت که اولین کتاب تألیفی خود به نام «سرگذشت طهران» را در سن 19 سالگی نوشتم و در سن 21 سالگی دیوان «مولانا نوعی خبوشانی»  را تصحیح و مقابله نمودم و با مقدمه مرحوم استاد محیط طباطبایی به چاپ رسید که ایشان را نیز در محضر استاد حائری شناختم و پایم به منزل ایشان و دوره‌های علمی که در تمام روزهای پنج شنبه با استادان طراز اول کشور داشتند باز شد، و چه بهره‌ها که نبردم.

دنیای من عوض شد. در سن و سالی که هر جوانی می‌تواند به صدها راه و بی‌راه برود. من راه و هدف خود پیدا کردم و مسیر خود را یافتم و مسیرم از محضر حضرت استاد حائری و کتابخانه مجلس شروع می‌شد و به  آسمان می‌رفت.

آن استاد عزیزم، فقط در شغل خود عالم نبود. بلکه استاد دین و شریعت هم بود. فقیه بزرگی که از خشکه مقدسی‌ها به دور بود. اصول اسلام را با شرایط روز جامعه بیان می‌کرد. او استاد ادب و استاد اخلاق و ........  هم بود.

از او بسیار آموختم و سال‌هاست که در کلاس‌های درسی دانشگاه، دانشجویانم را با نام ایشان و اندیشه‌های ایشان آشنا می‌کنم. او فقط یک فرزند نداشت، بلکه تمام کسانی مانند بنده را که شیفته خود کرد و تمام جوانانی که با اندیشه‌هایش آشنا می‌شوند و یا از فعالیت‌های علمی‌اش استفاده می‌کنند،  فرزندان او هستند.

بنده یک دفتر یادبود دارم که هر از چند‌گاهی در اختیار دوستان یا استادان عزیزم می گذارم تا چند خطی را در آن یادداشت نمایند ، به رسم یادبود.

روزی این دفتر را به حضرت استاد حائری ارائه کردم. ایشان یک بیت شعر را در آن مرقوم نمودند و فرمودند که این شعر متعلق به عارفی است که در کل عمرش فقط یک بیت شعر گفته و آن را برای شما می‌نگارم. بنده نیز در اینجا و در خاتمه کلام، این یک بیت را تقدیم شما عزیزان و روح پُر فتوح ایشان می‌نمایم .

انوار ایزدی بر روح بلندش همواره فروزان باد.

نقش کردم  رُخ  زیبای تو  بر خانه‌  دل    خانه ویران شد و آن نقش به دیوار بماند

                                                                شهریورماه 1396  خورشیدی

                                                                     امیرحسین ذاکرزاده

بازدید:127
یادداشت ها